لاوینلاوین، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره
دو همدل وهمراهدو همدل وهمراه، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه سن داره

پرنسس لاوین

بدون عنوان

فردا ديگه اخرين روز از ۶ ماهگيت پرنسسم خدا رو شکر با همه سختيا و شيرينيش گذشت و دخترک من بزرگتر شد تو اين ۶ماه ياد گرفت بخنده ،گريه کنه ،غلط بزنه، اسباب بازيهاشو خودش بگيره دستش و البته ببره سمت دهنش;-)اطرافيانشو بشناسه وعکس العمل نشون بده قربونش برم هر جا هم که ميره راه بندون ميشه تو پاساژ تو خيابون:-*.  فردا هم بايد ببريمت واسه واکسن،ايشالله که اذيت نشي بعذشم مشکلي پيش نيادوخداي نکرده تب نکني.بابايي هم فردا رو مرخصي گرفته تا پيشمون باشه به ماماني هم کمک کنه.
29 آذر 1392

بدون عنوان

دختر  عزيزتر ازجانم اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت دلگير نشو که تو پاکي انگاه که مهر مي ورزي مهربانيت تو را زيباترين معصوم دنيا مي کند پس خود را گناهکار مبين. من عيسي نامي را مي شناسم که ده بيمار را در يک روز شفا داد… وتنها يکي سپاسش گفت   من خدايي را مي شناسم که ابر رحمتش به زمين و زمان باريده يکي سپاسش ميگويدوهزاران نفر کفر…!!!پس مپندار بهتر از انچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند؛ از تو براي مهربانيت قدرداني مي کنند پس از ناسپاسيهايشان مرنج و دلگير  مشو و در شاد کردن دلهايشان بکوش              که اين روح توست که با مهرباني ارام ميگيرد. ...
27 آذر 1392

بدون عنوان

بي شک جهان را به عشق کسي                                        افريده اند چون من که افريده ام از عشق جهاني براي تو…
27 آذر 1392

بدون عنوان

فرشته کوچولوي ما قرار بود اواسط مرداد به دنيا بياد  و تاريخ تولدش با باباييش يکي شه ولي تو اخرين روزاي بهار نصفه شبي يکي تو دلم گفت تق تق مهمون نميخواين؟ما هم گفتيم بفرمايين شما ديگه شدين صاحبخونه مالک دل مامان و بابا …دخملم خودشو هر طوري شده رسوند تا مثل ماماني متولد بهار باشه… خوشمل من هيچ وقت يادم نميره چند لحظه بعد به دنيا اومدنت وقتي اوردنت که ببينمت چه ذوقي کرده بودم همه اون دردي رو که تحمل کرده بودم يادم رفت خيلي دوست دارم عزيزم 
26 آذر 1392

بدون عنوان

ديگه نزديک ٧ماهت شده خدا رو شکر چه روزايي که گرم به گرم شمرديم تا وزن بگيري اخه خيلي زودتر ازچيزي که فکرش رو ميکرديم به دنيا اومدي همش ٢ کيلو بودي چه لحظه هايي رو سپري کرديم تا به دنيا اومدي ١٢ساعت درد شديدوبي وقفه رو ماماني تحمل کرد تا شما به دنيا اومدي خيلي لحظه هاي سختي بود ولي شکر خالقت رو
26 آذر 1392

بدون عنوان

ماماني مثلا الان بيدارم که تا شما خوابين وبلاگت رو به روز کنم ولي نميدونم چرا wifi قطع ميشه  شايدم واسه خود نيني وبلاگ اين مشکل اخه چند روز پيشام به کل سايتش باز نميشد
26 آذر 1392

بدون عنوان

سلام پرنسسم الان که دارم اين مطلب رو برات مينويسم شما خواب نازي منم کنارتم ديگه داري اخرين روزهاي شش ماهگيت رو سپري ميکني روز به روز داري شيطون تر ميشجي و خواستني تر حسابي داري خودتو تو دل همه جا ميکني خودتو لوس ميکني برامون خيلي عاشق ددري تا مبيني بابايي سر پا حاضره خيز ور ميداري سمتش که بري بيرون باهاش همش ميگي بوووو يعني ماشين سوار شي بري ددر بيرونم که ميري جيکت در نمياد انقدر اروم همه جا رو نگا ميکني عاشق پاساژ درماني هم هستي مثل ماماني:-)طول روز هم که فقط دوس داري همش کنارت بشينم هر کاري ميکني نگات کنم نازت کنم دوس داري سطح صاف باشه غلط  بخوري اين ور اون ور … چند وقته که لثه هات خيلي اذيتت ميکنه زندگيم ايشالله زودتر مرواريد...
26 آذر 1392